پنجشنبه سیزدهم تیر 1387
مادری من از دیروز تا به امروز
وقتی ازدواج کردم، به دوستاییم که بچه داشتن غبطه می خوردم! از بچه داری همیشه
این تصور رو تو ذهنم داشتم: یه بچه تر و تمیز و تپل مپل که شب می خوابه صبح پا می
شه، اگه احیانا خواسته ای چیزی داشت با یکی دوبار اونگه اونگه کردن منظورشو می
فهمونه و خب ما هم براش انجام می دیم و مسئله حل می شه!!!![]()
وقتی حامله شدم، ۳ ماه اول رو که به توالت چسبیدم بودم. هیچ ارتباطی هم با بچم
نمی تونستم برقرار کنم...خب حقم داشتم...من فقط باید مواظب می بودم که اگه کسی گفت
سلام تو صورتش بالا نمی آوردم
از بوی خونمون متنفر
بودم...پس به این بهانه یه اردوگاه دائمی خونه مامانم زدم ![]()
۳ ماهه دوم حالم بهتر بود...ولی هنوز هم نمی تونستم با نی نی م ارتباط برقرار کنم!!! فقط به فکر این بودم که چطوری می شه در حین حاملگی زیبا هم بود...پس افتادم به لباس خریدن...به خودم می رسیدم وفکر می کردم محشر شدم...حالا که عکس اون موقع رو نگاه می کنم از دل خوشم خندم می گیره!!!!
۳ ماهه سوم کمی ارتباط برقرار شد که اونم به دلیل تکونهای واضح ایلیا بود که کم مونده بود بیاد بیرون...ولی هنوز هم مثل خیلی از مادرها نبودم که تو رابطمون عمیق بشم...ولی سنگین شده بودم...دائم گرمم بود...خواب که قربونش برم تعطیل بود بس که توالت می رفتم
زایمانم که انجام شد خیلی خوشحال شدم...چون تصور درد وحشتناکی رو داشتم که خدا رو شکر نداشتم...پیش خودم حساب کردم که اگه زایمان از اونی فکر می کردم آسونتره پس حتما بچه داری هم آسونتره...
تا دو ماهگی ایلیا....وای بر من ...وای برمن...زبان قاصره از اونهمه سختی که کشیدم، شاه پسر ما تقریبا هر ساعت از خواب پا می شد و به مدت یکساعت تا یکساعت و نیم به ممه وصل بود...ما هم که از کتابا خونده بودیم تا هر موقع خواست باید بخوره پس همینطوری خیره به ساعت می نشستم که کی این آقای ما از شیر خوردن دست می کشن...البته اون روزای اول که پادشاهیم بود...چون نوک سینه زخم شد ...عفونت کرد... و من همون یکساعتی رو هم که ایلیا می خوابید بیدار می موندم و از درد به خودم می پیچیدم...
از ۲ ماهگی تا ۴ ماهگی خواب ایلیا بهتر شد... می گم بهتر نه اینکه یکسره تا صبح بخوابه ها...نه هر ۲ ساعت یکبار پا می شد که خب جای شکرش باقی بود
از ۴ ماهگی تا ۶ ماهگی غذای کمکیش رو شروع کردیم...حالا بد غذایی هم به جریانات
قبل اضافه شده بود، از اون بهشتی که از بچه داری تصور می کردم من شلخته ای مونده
بود با خونه ای نمی گم کثیف چون کثیف نبود آشغال دونی بود، با اخلاقی سگی که منتظر
بود پاچه بگیره(هنوزم در این مورد ضعف دارم)و هیکلی چاق که نه لباسای قبلش اندازش
بود نه دلش می اومد بره لباس جدید بخره...![]()
از ۶ ماهگی به بعد مسئله سر کار رفتن منم اضافه شد به قضایا به اضافه اینکه این آق ایلیا هر شنبه مریضن و باید ببریمشون دکتر!!!شب بیداریشون هم که به قوت خودش باقیه...
یه روزی وقتی دوستام از بچه داری و سختیاش می گفتن فکر می کردم لوسن ...ولی حالا می بینم که نه بابا عجب کار سختیه...
ولی وقتی سختیاش با عشق عجین می شه و به زندگی طعم و رنگ می ده...خداییش اگه بچه نداشتیم چی کار می کردیم؟ یه لحظه برگردین به روزای قبل از بارداریتون!!! دلتون نمی گیره؟ می بینین؟ این همه سختی داره ولی قشنگه...

یکشنبه دوم تیر 1387
خدایا خدای مهربان
این روزا دنیای تو منم... همه خنده هات از من شروع می شه و همه گریه هات به من ختم میشه...منی به نام مادر که حاضره برات بمیره...ولی این دنیای کوچیک تو تغییر خواهد کرد...نمی دونم چقدر طول می کشه ...۱۰ سال...۱۵ سال...به هر حال روزی می رسه که دوستانی پیدا خواهی کرد... ناگهان دنیای کوچولوت بزرگتر می شه...حالا دیگه به دوستات تکیه می کنی... از شادیشون شاد و از غمشون ناراحت می شی... نظر اونا برات مثل آیه می شه ... تو هر کاری دنبال تائیدشون می گردی... دوست داری تو غم و شادیهات شریکشون کنی...و من در مورد دوستانت با تو حرف خواهم زد...احتمالا مانند تمام مادرها از دوستی با بعضیها برحذرت خواهم داشت و به دوستی با بعضی ها تشویقت خواهم کرد... تو با من مبارزه خواهی کرد و من با تو بحث خواهم کرد چرا که تو ... تو عزیز منی ...
خدایا خدای مهربان، دوستانی خوب سر راه او قرار بده،
کاری کن که پسرم حتی بعد از شکست در دوستی
هایش باز هم خوشبینانه به دوستیها نگاه کند، ولی
تمامی وجود عزیزش را به پای دوستی هایش نریزد)
شخص عزیز بعدی که دنیای تو خواهد بود... بانوییست به نام همسر...مبهوتش خواهی شد...عاشقش خواهی بود...حتی دوستان دو روح در یک بدنت نقششان کمرنگ خواهند شد...این بانوی عزیز به زندگیت جهت و هدفی خواهد داد که من و دوستانت هرگز نتوانیم
خدایا، خدای مهربان، نگذار که پسرم ما بین دو احساس
مجبور به انتخاب شود، به او بیاموز که در زندگی مشترک
چیزی به نام من وجود ندارد، به او بفهمان که تلخ و
شیرین ، خنده و گریه، همه با هم به زندگی مفهوم می
بخشند...مباد آن روزی که دلبندم از ناملایمت زندگی
دلشکسته شود
و اگر دلشکسته شد
در درگاهت را به روی او باز کن...
و برخاستن را به او بیاموز
آمین
سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387
مرا با خود به شهر نور ببر
چه طوری اینقدر مطمئن بعد از هر بار زمین خوردن، دوباره پا می شی؟
تو ذهن کوچولوت چی میگذره؟
تو دنیای پاک تو واژه گریه و ترس تو چه چیزای کوچیکی خلاصه شده!
راستی تو از دورویی، خیانت، بدجنسی و دروغ بدت نمی یاد؟
از تنهایی و فقر نمی ترسی؟
تو با چه چیزای کوچیکی خوشحال می شی! چه آسون گریه ات به خنده تبدیل می شه!
هیچوقت کینه کسی رو بدل گرفتی؟ اصلا خواستی با کسی قهر کنی؟
بگو ببینم شده کسی رو گول بزنی یا چاپلوسی کنی؟
میشه یک کم از دنیاتو با من قسمت کنی؟
میشه منو با قدمات همراه کنی؟
میشه نگاهتو به من قرض بدی؟
میشه منو به شهر پر نورت حتی برای لحظه ای دعوت کنی؟
میشه همیشه شاد باشی؟
سه شنبه چهاردهم خرداد 1387
کی فردا می آید؟
- تو یک جنتلمن قد بلند و کشیده خواهی شد که کشیده بودنت رو به یمن غذا نخوردنت کسب خواهی کرد! البته می دونم به یه سنی می رسی که رژیم هم میگیری و من با خودم خواهم گفت که وای چقدر حرص الکی خوردم سر خوردن و نخوردن این یکی یکدونه پسر.
- از نظر شکل و قیافه فکر کنم بیشتر به خودم شبیه خواهی بود! حالا خوشبختانه یا بدبختانه اش بعدا معلوم می شه!
- از نظر تیپ شخصیت اگه اینکه می گن "سالی که نکوست از بهارش پیداست" واقعیت داشته باشه من حدس می زنم چون خیلی خوش خنده و خوش مشرب هستید و اصلا غریبی کردن تو مرامتون نیست، پس حتما خیلی اجتماعی خواهی بود و خوشبختانه این رو از بابایی به ارث خواهی برد!
من از طرف مامان پارمیس به یک بازی دعوت شدم که باید ۱۰ تا از چیزایی رو که دوست دارم ۱۰ تا از اونایی رو که دوست ندارم بگم
حالا اونایی که دوست دارم:
۱- یک روز آفتابی بهاری که اگه یه نسیمم بوزه که دیگه عالیه
۲- خرید کردن
۳- هدیه دادن
۴- سوغاتی گرفتن
۵- مطالعه کتاب
۶- فیلم دیدن
۷- سفر به شرطها و شروطها( با کسایی که دوستشون دارم و جایی که خوشم بیاد(
۸- یافتن دوست جدید
۹- ارتقاء شغلی و یا بهتر بگم پول در آوردن
۱۰- و آخرین اون ولی نه کمترین اون.... لبخند تو عزیزترینم که اگه نباشه اون ۹ تای بالایی به درد لای جرز هم نمی خوره
حالا کارایی که دوست ندارم:
۱- صبح زود پا شدن
۲- رقابت(متاسفانه)
۳- پذیرایی از مهمونای زورکی
۴- سفر اجباری
۵- فوتبال
۶- سیاست
۷- صحبت از گرانی کردن و نالیدن
۸- صحبت از بیماری کردن
۹- دورویی و دروغ
۱۰- گریه شما گل پسر که همه اون ۹ تای بالایی رو می تونم تحمل کنم این یه دونه رو نه!!!
جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387
ایلیا و حس نوستالژیکش
- پسمر ما از ترانه "یک روز آقا خرگوشه" خوششون میاد و هر موقع به جمله "خرگوشه گفت آخ" می رسه قهقهه سر میدن! حالا این کلمه آخ چه حس نوستالژیکی رو برای ایشون تداعی می کنه خدا داند!
- ما بر طبق یک رسم خانوادگی که می گه اگه کردی رقص کردی بلد نباشه کرد نیست!!! به پسمرمون شروع به آموختن رقص کردی کردیم! به این صورت که یک دستمال می دم دستش و می خونم "پاپو سلیمانی پاپو سلیمانی مالم ری مانی هی مالم ری مانی". اینجاست که دهان آق ایلیا به خنده و سپس قهقهه باز می شه.
- و در نهایت اینکه پسمر ما کماندو شده! از تپه ای به نام بنده صعود می کنه و در طرف دیگه تپه به گل می شینه! چرا که دیگه نمی تونه حرکت کنه چون سرش به زمین و پاش هواست!
چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387
کلک های مرغابی به آق ایلیا
پسرم من بابا فرهان و مامانی یه سری کلک ها داریم برای اینکه شما یک کارایی رو انجام بدی که صد البته به نفع خودتونه! حالا می خوام از اونا پرده برداری کنم که بعدها که بزرگ شدی یه موقع بهت مدیون نشیم!
- اولیش در مورد غذا خوردن شماست که این روزا همه فکر و ذکر ما رو مشغول کرده! به قول یک دکتری من نمی دونم چرا ما مادرا به اینپوت و آوت پوت شماگیگیلی ها کار داریم؟ اینا طبیعی ترین اعمال آدمیزاده که به موقش انجام میشه دیگه! ولی خب این دکتر پدر آمرزیده آقا بودن و هرگز یک مادر نبودن که همه ذهنشون مشغول عزیزشون باشه! شما در مورد غذا یک کم لجباز تشریف دارین و البته من خوشحال که به اطلاع تمامی دوستان و آشنایان برسونم که..... بله...... کلید قفل دهان آق ایلیا شکسته شد! و اون عزیز دل... اون مرهم روح.... اون نوازشگر جسم و ذهن.... کسی نبود جز.....جناب خامه محترم!!!! از این به بعد لطفا کلمه خامه رو تنهایی نگین! حتما یه پیشوند محترمانه بهش اضافه کنین! بله... آق ایلیا اصولا به مواد لبنی علاقه دارن، عین مامانشون. بنابراین دهانشون رو با میل برای ماست باز می کنن! همینطور که برای قاشق بعدی منتظر ماست هستند، جناب خامه محترم به همراه سوپی که از لحاظ کالری در حد سوخت جت هست، وارد دهانشان می شود! وسطای این برنامه آق ایلیا کم کم متوجه فریبی که خورده اند می شوند و اینجاست که انواع و اقسام وسایل زینتی و غیر زینتی خونه بالای سر آق ایلیا تکون داده می شن (به همراه اداهای عجیب و غریب) و به محض اینکه دهان ایشان از شدت تحیر به کارهای احمقانه اینجانب باز شد، قاشقی پر از امید و عشق واردش می شود!
- از دیگر فریبها موقع خوابوندن ایشونه، که بنا بر گفته اساتید بچه موقع خواب نباید ارتباط چشمی با پدر یا مادر برقرار کنه چون دیگه اونوقت می خواد بازی کنه! و این باعث شده که اگه آق ایلیا وسط خواب یهو بپره و ما حتی در حال راه رفتن باشیم هم چشامونو ببندیم! و ایشون هم با نگاه عاقلانه خودشو ما رو در حد یک دلقک تنزل بدن!
پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387
کارهای آق ایلیا با مقیاس کیلو
- این آق ایلیای ما یه دندون کوشولوی دیگه هم در هفته گذشته در فک بالاییشون جوونه زده.
- آق ایلیا با گفتن کلمه بابا بصورت کاملا تصادفی و نه از روی ادراک پدر محترمشان رو کلی خوشحال کردن و با تکرار هر روزه اون جماعتی رو!
- آق ایلیای ما یاد گرفتن که اگه غذایی رو نمی خوان لباشون رو سفت به هم بچسبونن و به هیچ وجه و با هیچ ترفندی اونو از هم باز نکنن.
- آق ایلیا امروز با مامانی قهر کردن چرا که مامان یک کم دیر از سر کار اومد و می می شون یک کم دیر شد و ایشون درسی به مامانشون دادن که دیگه هرگز فراموش نکنه که می می شوخی بردار نیست.
- آق ایلیا با واژه ترس آشنا شدن، به این صورت که در حین قهقهه زدن وسط یک بازی هیجان ناک یکهو خندشون به گریه تبدیل می شه، انگار که همین الان آقا غول رو دیدن، و اینجاست که آروم کردنشون با کرام الکاتبین است!
- راستی مهمترین شاهکار آق ایلیا جیغهای بنفششونه که همه رو از ما فراری کرده، ایشون به صورت دلفین وار اصواتی رو از حنجره طلاییشون خارج می کنن و جمعی رو دیوانه! حالا این جیغها گاهی از روی شادیه گاهی از روی نارضایتی!
- در ضمن از مشاغل مهم بنده این شده که دائم نگران پوشک آق ایلیا و پوپوی ایشون باشم که گاهی سفته گاهی شل! در هر دو صورت پیامهایی بین من و مام گرامی مخابره می شه که چطور به حالت قبلش برش گردونیم! یعنی اگه سفته شلش کنیم اگه شله سفتش کنیم!
پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387
درسهایی که من از تو آموختم
پسرم من با تو دوباره متولد شدم و کلی درس یاد گرفتم که تو محضر هیچ استادی پیدا نمی شه.
درس اول:
می شه خندید در حالیکه هیچ دلیلی برای خندیدن وجود نداره!
درس دوم:
می شه گریید در حالیکه هیچ دلیلی برای گرییدن وجود نداره!
درس سوم:
می شه در زیبایی مخلوقات ساعتها دقیق شد!
درس چهارم:
می شه یک عالمه چیز بخوای تو وبلاگت بنویسی، ولی از شدت خستگی مخت یهو هنگ کنه و ترجیح بدی بری بخوابی! آخه تو مریضی پسرم و من چشم انتظار لحظه های بهاریت، حتی پلک هم نمی زنم.
راستی شما چه درسایی گرفتین از وروجکاتون یا عزیزاتون؟




