دوشنبه چهارم آبان 1388
اندر احوالات آق ایلیا
عرضم به روی ماهتون که سن دو سالگی ایلیا شده بود برا ما یک سن نمادین...سنی که با پستونک باید خدا حافظی می کرد...پوشکشو کنار می گذاشت...چون اغلب کسایی که به وبلاگستان ما سر می زنن مادرن خودشون خوب می دونن که هر کدوم از اینا چقدر فکر آدم رو مشغول می کنه...حالا خود آدم یه طرف اطرافیان طرف دیگه که دیگه این روزا جای سلام و احوالپرسی از پستونک و پوشک می پرسیدن...آخ چقدر دلم می خواست بتونم بگم آقا ما نمی خوایم آق ایلیا رو از پوشک بگیریم تا روز دامادیشون عروس خانم این زحمتو تقبل کنن...ولی خب یک حسی هم تو دل خودم بود که اذیتم می کرد...اول رفتیم سراغ پستونک:
واقعا این یکی رو دلم برا خودش می سوخت...کاش آدم می تونست چیزی رو که بچش دوست داره و ازش لذت می بره تا وقتی که لذت می بره ، ازش نگیره. ولی خب واقعا نمی شه...ایلیا ۲۰ تا دندونش رو خیلی وقت بود کهکامل کرده بود و این می تونست رو شکل فک و آرواره تاثیر بدی بزاره...پیش خودم تصمیم گرفتم یه چیز خوب به ایلیا بدم و یه چیز از نظر خودم بد رو ازش بگیرم...بنابراین تایمشو روز تولدش قرار دادم...این شد که آق ایلیا از شب تولدشون به بعد به جرگه بی پستونکان پیوستند...راحتتر از اونی بود که فکر می کردم...ازش یه کابوس ساخته بودم...با اینکه تجربه بهم ثابت کرده که معمولا فکر یه چیزی از اقدام به عملش سختتره ولی برام درس نشده بود...البته ایلیا هم بدقلقی کرد که زمانش به ۳ فته رسید...ولی باز هم من انتظار چیزی بدتر از این داشتم...خدا رو شکر که قضیه پستونک به خیر و خوشی تموم شد.
مسئله بعدی پوشک بود...که کابوس دیگرم بود...اصلا باورم نمی شد روزی ایلیا رو بدون پوشک ببینم...ولی در یک روز پاییزی آق ایلیا بدون ایجاد هیچگونه اذیت و آزاری دیگر نگذاشتند ما برایشان پوشک ببندیم و اعلام کردند: جیش داره(فعلشون در مورد خودشون همیشه سوم شخص مفرده)...بعله داشتم می گفتم که فرمودن جیش داره...وای که چه جمله زیبایی...ناقوسها به صدا در آمد...هل هله به پا شد...از بی بی سی زنگ زدن وقت مصاحبه خواستن...و ما آق ایلیا رو دست افشان و پای کوبان به سمت توالت که نمی دانستیم قراره بزودی خانه دوممان بشه راهنمایی کردیم...بدین صورت بود که ایلیا پوشک را کنار گذاشت...به همین سادگی...به همین خوشمزه گی...حالا چرا می گم توالت خونه دوممان شده؟ چون که ما اینقدر ایلیا رو در آن لحظه تشویق کردیم و در خود دستشویی یک محیط سرگرم کننده براشون درست کردیم که الان آق ایلیا ترجیح می دن جای لگو بازی کردن یا جیش کنن یا پی پی...و بدین صورت عمل می کنند که جیش و پی پی شان را به ۷۳۵ قطعه مساوی تقسیم می نمایند و هر بار فقط اندکی از آن را پس می دهند...بعد فرمان صادر می شود که بشور...و ما می شوییم...فرمان بعدی اینست که سیفون(اگه دستشون به سیفون برسد خودشان این زمت رو تقبل می نمایند و اگر نه به ما دستور می دهند)...فرمان سوم اینست که می گویند: آب بکش...منظورشان آب ریختن و شستن زمین دستشویی است...بعد رل دستمال کاغذی را تا حدود سه متر می کشند تا خودشان را خشک کنند...بعد از آن دستشان را می شویند و بعد می خواهند به فرمایش خودعزیزشان میسگاک(مسواک) بزنند...و ما هر چقدر توضیح می دهیم اگر همه ۷۳۵ بار دستشویی رفتن همراه با میسگاک زدن باشد دیگر آرواره ای باقی نمی ماند، گوششان بدهکار نیست که نیست...خب شما فکر می کنید پروسه دستشویی رفتن در همینجا به اتمام می رسد؟ پس سخت در اشتباهید چون ۷۳۴ بار دیگر تا شب راه باقیست که این روند تکرار شود...باورتان می شود که شبها من و فرهان تو توالت شیفتی کار می کنیم؟ تازه گاهی میلشان به توالت ایرانیست گاهی فرنگی...جالب اینجاست که از اول با از لگن خوششان نیامد و جالب تو از آن نشستنشان روی توالت ایرانیست که پاهای کوچکشان برای اینکه روی توالت ایرانی بشینند آنقدر باز می شد که با کمی تلاش بیشتر زاویه اش به ۱۸۰ درجه می رسد...خلاصه اینکه از همه عزیزان معذرت می خواهم که اینقدر از جیش و پی پی گفتم ولی از کسی که تقریبا نصف ساعات بیداریش را در توالت می گذراند انتظار تعریف از گل و بلبل نداشته باشید.
از اتفاقات خوشایند بعدی تولد آق ایلیا به همراه دوستان گل شهریوریشون بود در سرزمین عجایب.
و یک مسافرت شمال که اگر از ترافیک دهشتبارش صرف نظر کنیم سفر خوبی بود.
دوشنبه ششم مهر 1388
تولد نامه
شب تولد آق ایلیا رفتیم شهر کتاب...من از مشتری های پر و پا قرص این شهر کتابم...قبلنا تنهایی می رفتم و بعد یه همراه کوچولو پیدا کردم...همراهی شما از همون وقتی که تو شکمم بودین شروع شد ...بعد که نوزاد شدی...بعدش شیر خوار شدی...بعدشم که نوپا شدی و حالا که ...حالا که چی شدی؟ آهان...حالا که کلی مردی شدی واسه خودت همراه دائمی من هستی تو شهر کتاب...الحق که تمامی فروشنده هاشم باهاتون خیلی مهربونن و تو عجیب اونجا رو دوست داری و همیشه بزور باید بیرونتون بیارم...امسال خاله مهربون شهر کتاب برای شما اونجا تولد گرفت و آهنگ تولد مبارک گذاشت و شما کلی رقصیدی و به لبای مشتریهای شهر کتاب لبخند آوردی و یک کادوی خوشگلم که ارزش معنویش خیلی زیاد بود گرفتی...
عکس بعدی مربوط به وقتیکه تازه رسیده بودیم خونه و مینوس به زبون شما و ونوس خودمون که دختر خاله عزیزمون می باشن براتون رو پیغام گیر آهنگ تولد مبارک رو خوندن...و شما با چه شوق و ذوقی ده ها بار این پیام رو دوباره از اول میزاشتی و باهاش میرقصیدی...هنوز هم گاهی اینکارو می کنی و خودتونم باهاش می خونی تللد تللد...
این عکس کادوهای نی نی های عزیزیه که به جشن تولدتون اومدن...ما با فکر خودمون برا دخترا عروسک و برا پسرا ماشین گرفتیم!!! ولی اصلا اینجاشو نخونده بودیم که تو این سن گاهی پسرا عروسک می خوان و دخترا ماشین و البته شما همشون رو!!! خلاصه جنگی کوچک و بامزه سر کادوها در گرفت که همه مامانا رو تقزیبا کلافه کرد!!! اون دستبندها هم خیلی جالب بودن از خودشون نور ساطع می کردن و فرشته ها ی کوچولوی ما کلی ازشون خوششون اومد ولی اینجا هم سر رنگ دستبندها کشمکش داشتیم!!!
این سه گلی که پیشتون ایستادن از راست به چپ سورنا خوشگله، کسری خوش چشم و ابرو و شاپری خوش اداست...البته کل تعداد نی نی ها ۱۱ نفر بودن که شش نفرشون همسن شما و۵ نفر بقیه دبستانی بودند...
این دوتا فرشته کیانند؟ اگه گفتین؟ دو تا دوست گل ایلیا به نام بهراد و آرین که همسن ایلیان و حالا حالا با هم می خوان حال و حول کنن...مگه نه نگین؟ مگه نه لیلا؟






