تبليغاتX
ایلیا مرد کوچک ما
Lilypie 2nd Birthday Ticker

دوشنبه دوم آذر 1388

تغییرات من

پسر کوچولوی من...می خوام برات از خاطراتم بگم...از تغییراتم...

من عاشق عروسک بازی بودم...خیلی دیر هم اینکارو ترک کردم...حدودا سوم راهنمایی بودم...ولی همیشه پیش خودم می گفتم که من که از عروسک بازی دست نخواهم کشید و با همون ذهن کودکانه نقشه می کشیدم که اگه ازدواج کنم چطوری باید به عروسک بازیم برسم؟ و بعد با خودم نقشه می کشیدم که میرم یه سری مجسمه به شکل عروسک می خرم و هر موقع شویم رفت سر کار باهاشون بازی می کنم. نمی دونستم که لذت عروسک بازی به زودی جاشو به لذتهای دیگه خواهد داد...نمونه بعدیش شهر بازی بود. اینقدر برای رفتن به شهر بازی هیجان داشتم که ضربان قلبم بالا می رفت...ولی یه روز وقتی دوباره به شهر بازی رفتم...دیدم دیگه از هیجان سابق خبری نیست...پس چی شد اونهمه التهاب و هیجان؟...حتی یادمه از این موضوع غمگینم شدم...انگار یه چیزی رو گم کرده بودم ...همینطوری لذتهای سابق جاشون رو به لذتهای بعدی می دادن...فقط بدست آوردن این لذتها هی سختتر و سختتر می شد...دیگه اون شادی ها به آسونی به دست نمی یومد...تا پنج شنبه شب گذشته که فهمیدم لذت دیگری را هم از دست دادم...من و بابی به یک مهمونی دعوت شدیم...اونجا جای فرشته های کوچولویی مثل تو نبود...حس می کردم دلم نمی خواد برم...ولی خودمو گول می زدم...شاید به خاطر بابی...شاید به خاطر خودم...حسابی به خودم رسیدم و تو رو به دستان مهربان مامانی سپردم و راهی شدیم...وارد مهمانی شدم دیدم از اون مهمونیهاست که روزی برای رفتن به چنین جاهایی ثانیه شماری می کردم...خدایا صدای موزیک چقدر آزارم می داد...چقدر شلوغ بود...و هزار چقدر دیگه...با خودم درگیر شدم...خودم را مجبور به پذیرش کردم...ولی وای که خوش نمی گذشت...ای کاش کمی خلوت تر بود...ای کاش این مهمانهای زیبا و خوش پوش بچه داشتند و در یک محیط آرام تر همگی در کنار بچه هایمان شاد می بودیم...انقدر ای کاش ای کاش کردم که دیدم دیگه نمی تونم حتی یک دقیقه بیشتر بمونم...حتی بخاطر بابی که داشت لذت می برد...نه اینکه بابی دلش برای تو و با تو بودن تنگ نبود...بود...ولی او و فکر کنم اکثر بابی ها به صدای منطقشان هم گوش می سپارند...و می دانند که اصلا درست نیست یک لحظه هم از بچه جدا نبودن...نمی دانم...شاید دارم به حس استقلالت لطمه می زنم...شاید اگر بتوانم در هفته ساعاتی را فقط به خودم و بابی اختصاص دهم که البته می دانم درستش هم همینست،برای شخص عزیز تو هم بشاش تر باشم...ولی یک چیز را می دانم...لذت با تو بودن و در کنار تو بودن را با دنیایی عوض نمی کنم...حالا دیگر می دانم که مهمانی هایی از این قبیل  هم از فهرست لذتهایم خط خورد...

دوستت دارم کوچولوی مهربون من

نوشته شده توسط مامان سالی در 1:25 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه چهارم آبان 1388

اندر احوالات آق ایلیا

عرضم به روی ماهتون که سن دو سالگی ایلیا شده بود برا ما یک سن نمادین...سنی که با پستونک باید خدا حافظی می کرد...پوشکشو کنار می گذاشت...چون اغلب کسایی که به وبلاگستان ما سر می زنن مادرن خودشون خوب می دونن که هر کدوم از اینا چقدر فکر آدم رو مشغول می کنه...حالا خود آدم یه طرف اطرافیان طرف دیگه که دیگه این روزا جای سلام و احوالپرسی از پستونک و پوشک می پرسیدن...آخ چقدر دلم می خواست بتونم بگم آقا ما نمی خوایم آق ایلیا رو از پوشک بگیریم تا روز دامادیشون عروس خانم این زحمتو تقبل کنن...ولی خب یک حسی هم تو دل خودم بود که اذیتم می کرد...اول رفتیم سراغ پستونک:

واقعا این یکی رو دلم برا خودش می سوخت...کاش آدم می تونست چیزی رو که بچش دوست داره و ازش لذت می بره تا وقتی که لذت می بره ، ازش نگیره. ولی خب واقعا نمی شه...ایلیا ۲۰ تا دندونش رو خیلی وقت بود کهکامل کرده بود و این می تونست رو شکل فک و آرواره تاثیر بدی بزاره...پیش خودم تصمیم گرفتم یه چیز خوب به ایلیا بدم و یه چیز از نظر خودم بد رو ازش بگیرم...بنابراین تایمشو روز تولدش قرار دادم...این شد که آق ایلیا از شب تولدشون به بعد به جرگه بی پستونکان پیوستند...راحتتر از اونی بود که فکر می کردم...ازش یه کابوس ساخته بودم...با اینکه تجربه بهم ثابت کرده که معمولا فکر یه چیزی از اقدام به عملش سختتره ولی برام درس نشده بود...البته ایلیا هم بدقلقی کرد که زمانش به ۳ فته رسید...ولی باز هم من انتظار چیزی بدتر از این داشتم...خدا رو شکر که قضیه پستونک به خیر و خوشی تموم شد.

 

 

Image Hosting by imagefra.me

 

مسئله بعدی پوشک بود...که کابوس دیگرم بود...اصلا باورم نمی شد روزی ایلیا رو بدون پوشک ببینم...ولی در یک روز پاییزی آق ایلیا بدون ایجاد هیچگونه اذیت و آزاری دیگر نگذاشتند ما برایشان پوشک ببندیم و اعلام کردند: جیش داره(فعلشون در مورد خودشون همیشه سوم شخص مفرده)...بعله داشتم می گفتم که فرمودن جیش داره...وای که چه جمله زیبایی...ناقوسها به صدا در آمد...هل هله به پا شد...از بی بی سی زنگ زدن وقت مصاحبه خواستن...و ما آق ایلیا رو دست افشان و پای کوبان به سمت توالت که نمی دانستیم قراره بزودی خانه دوممان بشه راهنمایی کردیم...بدین صورت بود که ایلیا پوشک را کنار گذاشت...به همین سادگی...به همین خوشمزه گی...حالا چرا می گم توالت خونه دوممان شده؟ چون که ما اینقدر ایلیا رو در آن لحظه تشویق کردیم و در خود دستشویی یک محیط سرگرم کننده براشون درست کردیم که الان آق ایلیا ترجیح می دن جای لگو بازی کردن یا جیش کنن یا پی پی...و بدین صورت عمل می کنند که جیش و پی پی شان را به ۷۳۵ قطعه مساوی تقسیم می نمایند و هر بار فقط اندکی از آن را پس می دهند...بعد فرمان صادر  می شود که بشور...و ما می شوییم...فرمان بعدی اینست که سیفون(اگه دستشون به سیفون برسد خودشان این زمت رو تقبل می نمایند و اگر نه به ما دستور می دهند)...فرمان سوم اینست که می گویند: آب بکش...منظورشان آب ریختن و شستن زمین دستشویی است...بعد رل دستمال کاغذی را تا حدود سه متر می کشند تا خودشان را خشک کنند...بعد از آن دستشان را می شویند و بعد می خواهند به فرمایش خودعزیزشان میسگاک(مسواک) بزنند...و ما هر چقدر توضیح می دهیم اگر همه ۷۳۵ بار دستشویی رفتن همراه با میسگاک زدن باشد دیگر آرواره ای باقی نمی ماند، گوششان بدهکار نیست که نیست...خب شما فکر می کنید پروسه دستشویی رفتن در همینجا به اتمام می رسد؟ پس سخت در اشتباهید چون ۷۳۴ بار دیگر تا شب راه باقیست که این روند تکرار شود...باورتان می شود که شبها من و فرهان تو توالت شیفتی کار می کنیم؟ تازه گاهی میلشان به توالت ایرانیست گاهی فرنگی...جالب اینجاست که از اول با از لگن خوششان نیامد و جالب تو از آن نشستنشان روی توالت ایرانیست که پاهای کوچکشان برای اینکه روی توالت ایرانی بشینند آنقدر باز می شد که با کمی تلاش بیشتر زاویه اش به ۱۸۰ درجه می رسد...خلاصه اینکه از همه عزیزان معذرت می خواهم که اینقدر از جیش و پی پی گفتم ولی از کسی که تقریبا نصف ساعات بیداریش را در توالت می گذراند انتظار تعریف از گل و بلبل نداشته باشید.

 

از اتفاقات خوشایند بعدی تولد آق ایلیا به همراه دوستان گل شهریوریشون بود در سرزمین عجایب.

 

 

Image Hosting by imagefra.me

و یک مسافرت شمال که اگر از ترافیک دهشتبارش صرف نظر کنیم سفر خوبی بود.

 

Image Hosting by imagefra.me Image Hosting by imagefra.me
نوشته شده توسط مامان سالی در 3:13 |  لینک ثابت   •